اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
اين چه عشقي است كه دردل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
بازهم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
عشق سوزان ترا مي جويد
مي تپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا ميگويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سراپرده خاك
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کرده ای ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ٫ ای مرد
آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه اي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
سينه اي تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
آه ٫ اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك
به زمين مي زني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدی را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلی آتش جاويدي را
فروغ فرخزاد
