
گلدسته ات كهكشاني استـ كه سياهي شهر را تكذيب ميكند
پيرامون تو همه چيز بوي ملكوت مي دهد،
كاشي هاي ايوانتـ
و اين سوال هميشه
كه چگونه مي توان آسمانها را
در مربعي كوچك خلاصه كرد .
و پنجره فولاد
التماسهاي گرهـ خورده
و بغضهايي كه پيش پايـ تو باز مي شوند ...
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک جالب اینجاست تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی. ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام!
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفتــــ،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خــــــدا را دارمـــــ...
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند